گفتگو با حجت الاسلام و المسلمين دکتر محمد مسجدجامعي ـ بخش اول علل گرايش آل سعود و شيخ‌هاي خليج‌فارس به صهيونيست‌ها

گفتگو با حجت الاسلام و المسلمين دکتر محمد مسجدجامعي ـ بخش اول علل گرايش آل سعود و شيخ‌هاي خليج‌فارس به صهيونيست‌ها

رآمد: در سالهاي اخير شاهد برخي تحولات سياسي و اجتماعي در ميان کشورهاي عرب حاشيه خليج فارس و عربستان بوده‌ايم که تمايل به برقراري ارتباط و صلح با رژيم صهيونيستي، از جمله اين تحولات است؛ ارتباطاتي که با توجه به حساسيت جهان عرب در اين موضوع، در خفا آغاز گرفته بود، با رياست‌جمهوري ترامپ رو به علني شدن گذاشت و وارد مرحله جديد خود شد. سياست‌هاي خاورميانه‌اي اروپا و تعهدات ايدئولوژيک رياست‌جمهوري جديد امريکا نيز در سوق‌دادن اعضاي شوراي همکاري خليج‌فارس به اين مسئله قابل بررسي است. گفتگو با دکتر مسجدجامعي در همين موضوع و توابع و پيامدهاي آن است.

گرايش به اسرائيل و ارتباط با آن، از کجا و چه زماني بين شيخ‌نشين‌ها، شروع شد و رشد کرد و دلايل اين مسأله را چه مي‌دانيد؟

به طور مشخص ما در طي سالهاي اخير و به‌ويژه مدتي بعد از آغاز «بهار عربي»، شاهد نوعي گرايش شيخ‌نشين‌ها و عربستان به سوي اسرائيل هستيم. عوامل زيادي در اين جريان دخالت دارد. برخي از آنها سياسي است و مربوط مي‌شود به سياست خاورميانه‌اي اوباما، سياست نرمش اوباما در مسئلة مذاکرات هسته‌اي با ايران و نوعي بي‌اعتنائي نسبت به متحدان قديمي که شيخ‌نشين‌ها و عربستان باشند.

در اين زمينه، اسرائيلي‌ها و مخصوصاً شخص نتانياهو رابطة با تنشي با اوباما داشتند. بخشي از دلايل اين تنش، همين سياست وي در مذاکره با ايران و سياست ايراني و خاورميانه‌اي‌اش بود. اين جريان رابطة شيخ‌نشين‌ها و عربستان و اسرائيل را وارد مرحلة جديدي کرد، نه اينکه اين رابطه قبلا وجود نداشت، بلکه نتايج عملي چنداني نداشت. در سالهاي آخر رياست‌جمهوري اوباما، بسياري از ناظران اروپايي و آمريکايي معتقد بودند که نوعي همکاري بين امارات، عربستان، پاريس و اسرائيل وجود دارد. اين جريان ادامه يافت و آثاري هم داشت. در فاصلة سال 2012 تا 2015 ميزان صادرات اسلحه از فرانسه به اين کشورها سه‌برابر شد که يکي از نتايج عملي اين همکاري‌ها بود.

اين جريان بعد از آمدن ترامپ و گروهش تغييراتي کرد و واشنگتن جايگزين پاريس شد. پس از آن رابطه‌ شيخ‌نشين‌ها و عربستان و اسرائيل وارد مرحله جديدي ‌شد. همکاري‌هايي که قبلا ‌با پاريس بود و خيلي علني نبود، کاملا علني شد. اولين سفر خارجي ترامپ به عربستان بود و از آنجا مستقيم، يعني از آسمان عربستان به اسرائيل رفت که براي اولين بار بود. در نشست‌ها و ملاقات‌هاي ترامپ در عربستان و همچنين سخناني که در اسرائيل گفت، آن همکاريي که قبل از او وجود داشت و کمابيش نيمه‌پنهان بود، کاملا آشکار شد.

اين جريان ادامه پيدا کرد. آمريکايي‌ها به‌ويژه از طريق کوشنر ـ داماد ترامپ ـ به صورت غيرقابل انتظاري به محمد پسر سلمان نزديک شدند که نتايج زيادي داشت و محصولش را در جريان «خاشقجي» مي‌بينيم. به ‌هر صورت ارتباط آنها به لحاظ سياسي وارد مرحله جديد شد؛ اما غير از بخش سياسي، واقعيت‌هاي ديگري هم در داخل شيخ‌نشين‌ها مي‌گذرد که آنها را به اسرائيل نزديک مي‌کند.

آيا اين گرايش در بين تمام سطوح جامعه وجود دارد و يا صرفا در ميان سياستمداران ديده مي‌شود؟

آنچه مي‌گذرد، عمدتاً در سطح نخبگان است، يعني نخبگان فکري و فرهنگي و به ‌اعتباري رسانه‌اي. شايد يک نمونة خوبش يوسف العتيبي باشد سفير امارات در واشنگتن، يا محمد بن سلمان و محمد بن زايد. اينها و همفکرانشان اسرائيل را بيش از آنکه به عنوان کشور غاصب و متجاوزي که حقوق فلسطيني‌ها را پايمال کرده و رابطة خصمانه‌اي با اعراب دارد، ببينند، به عنوان کشوري مي‌بينند که نماد علوم و تکنولوژي و دمکراسي غربي است. به اين لحاظ مايلند به اين کشور نزديک شوند و از قبَل اين نزديکي، آيندة بهتري را براي خودشان و منطقه‌شان ايجاد بکنند؛ اتفاقا ‌در اين کار عجله هم دارند. يعني عجلة اين بخش نخبه از عجلة بخش سياسي اگر بيشتر نباشد، کمتر نيست. اما اين بدان معني نيست که مردم عادي هم اين‌گونه‌اند؛ قشر نخبه است که چنين حالتي دارد و البته آن نخبه‌اي که به قدرت و به حکومت نزديک است، يعني نخبه‌اي که تأثيرگذار است.

اگر سخنان و نظراتشان را ببينيد، کاملاً از حرفهايشان اين نکته برمي‌آيد. شايد کمتر از يک ماه پيش، وزير فرهنگ اسرائيل، ميري ريگو به ابوظبي سفر کرد. اين خانم اتفاقا جزو افراطي‌هاي اسرائيل است و دو سال گذشته سخت به امارات توهين کرده بود؛ ولي آنها از او استقبال کردند و حتي گويا براي نخستين بار سرود ملي اسرائيل در مجموع جهان عرب، در سالن ورزشي ابوظبي نواخته شد!

حالا از اين بگيريد تا موارد ديگر، مانند سفر وزير راه و ترابري اسرائيل به بحرين و اين که يک جادة صلحي (به تعبير خودشان از اسرائيل) به سوي اين کشورها بکشند. يا نمونة ديگرش مربوط به کشيدن لوله‌اي است که گاز اسرائيل را به سمت اروپا مي‌برد و از دريا خواهد گذشت و سرمايه‌گذار مهمش اماراتي‌ها هستند!

اينها فقط يک تصميم سياسي نيست، بلکه داراي زمينه‌هاي فکري و اجتماعي است، البته چنان‌که گفتم در بين نخبگاني که به قدرت نزديک هستند. در ساليان گذشته نوعي آزادي در مفهوم سنتي خودش وجود داشت، به اين معني که حاکم و حاکميت بدون آنکه از طريق دمکراتيک انتخاب شده باشد، ولي با توجه به سوابق تاريخي و قبيله‌اي انتخاب مي‌شد و مانند يک پدر کشور را اداره مي‌کرد؛ اما درحال حاضر، اوضاع در عموم اين کشورها به‌ويژه عربستان و امارات به نوعي درآمده که منتقدان جرأت نمي‌کنند مطلبي بيان کنند و اگر احياناً به صورت غيرمستقيم هم بگويند، تحت تعقيب قرار مي‌گيرند. هم اکنون عده چشمگيري از روشنفکران، استادان و حتي شخصيت‌هاي ديني در زندان هستند؛ لذا در حال حاضر آنچه وجود دارد، در عمل نخبگاني هستند که موافق و در کنار رژيم حاکم هستند. اينان اين‌گونه فکر مي‌کنند.

فرموديد شيخ‌نشين‌ها ديگر اسرائيل را به صورت يک کشور غاصب نمي‌بينند و اکنون او را به عنوان نماد فنّاوري علم غربي مي‌شناسند. علت اين تغيير نگرش چيست؟ چه چيزي در اين شيخ‌نشين‌ها اتفاق افتاده است؟

شيخ‌نشين‌ها عملاً بعد از جنگ جهاني دوم و به‌خصوص بعد از کشف و صدور نفت، به تاريخ جديد پا مي‌گذارند. اين نکتة اول. نکته‌ دوم اين است که اينها فاقد تاريخ و فرهنگ قابل اعتنايي مانند کشورهاي عربي توسعه‌يافته‌تر همچون عراق و سوريه و مصر و مغرب و يمن هستند. يک سلسله قبائلي بودند که حتي تا اوان جنگ جهاني دوم، در همان شرايط قرون گذشته زندگي مي‌کردند و اصولا سرزمينشان هم اجازه ‌نمي‌داد که فرهنگ و تمدن بزرگي آن‌گونه که در دمشق و بغداد و قاهره و يا در صنعا شکل گرفت، در اينجاها شکل بگيرد.

نکته‌ سوم اين است وقتي کشوري پرچم و مرز و سرود ملي دارد و به عنوان کشوري مستقل شناخته مي‌شود، مي‌بايد براي خود تاريخي تعريف کند. اين جريان را در کشورهاي برخاسته از خراسان بزرگ (به اصطلاح امروز: آسياي مرکزي) مي‌بينيد که به‌سرعت سعي کردند بعد از فروپاشي شوروي براي خود تاريخ، هويت و فرهنگي را تعريف کنند. چنين حالتي را در شيخ‌نشين‌ها وقتي وارد تاريخ جديد شدند، مي‌بينيم. اوج اين ابتکار مربوط به دهة 1950 و 1960 است. در آن موقع آنچه در ميان اعراب تسلط کمابيش همه‌جانبه‌اي داشت، مسئلة قوميت عربي و ناسيوناليسم عربي بود. البته اين انديشه که ما عرب هستيم و تاريخ پرافتخاري داريم، مدتها قبل آغاز شده بود، ولي در دهه‌هاي 50 و 60 قرن بيستم، به مراتب بيش از پيش، در هيجان بود، خصوصاً بعد از اين که جمال عبدالناصر به قدرت ‌رسيد.

به طورکلي براي آنها قوميت عربي، عرب بودن و فرهنگ عربي، ارزش مهمي بود. حال اينکه اين به چه معناست، هدف بيان آن نيست چون از بحث خارج مي‌شويم؛ اگرچه خيلي مهم است. مسئلة مهم، اين بود که با آمدن ناصر، اين قوميت و ناسيوناليسم عربي، يک بُعد سياسي و ضداستعماري و همچنين ضداسرائيلي هم پيدا کرد. ناصر در آن موقع قهرمان مبارزة با استعمار و همچنين قهرمان مبارزه با ديکتاتوري‌هاي سنتي بود. شيخ‌نشين‌ها آن چيزي که مي‌خواستند، همان قوميت عربي بود. براي مثال يک اماراتي نمي‌توانست بگويد که: «من اماراتي هستم»؛ چون اماراتي بودن معني نداشت؛ ولي مي‌توانست بگويد که: «من عرب هستم»؛ لذا به‌سرعت قوميت عربي را جذب کردند. مشکل، بُعد سياسي اين قوميت بود که تا جنگ 67 به صورت کج‌دار و مريز با بخش سياسي و ترقي‌خواه قوميت عربي، به اعتباري مدارا مي‌کردند و مطلوبشان بخش تاريخي و فرهنگي آن بود که به‌شدت جذب شد.

بعد از جنگ 1967 اصولاً قوميت عربي آن تعهد و صبغه و ويژگي سياسي‌اش را از دست داد و از آن پس ديگر قوميت عربي تبديل به «هويت» آنها شد که در آن زمان اوج اين قوميت‌گرايي در کويت ديده مي‌شد. کمک‌هاي کويت به کشورهاي عربي جهت عمق بخشيدن به قوميت عربي، رقمهاي کلاني است. اين ماجرا ادامه پيدا کرد و تا قبل از داستان «بهار عربي»، مشکلي با آن نداشتند (اگرچه اشغال کويت مشکلاتي هويتي خصوصاً در کويت ايجاد کرد).

در طي اين نيم قرن که با قوميت عربي زيستند، تحولات فراواني مخصوصا در طبقة مرفه‌تر ايجاد شد که عمدتا فکري بود. در داخل اين جوامع به دليل همان رفاه حاکم و ارتباط‌هاي برون‌مرزي‌، بازشدن جامعه و به صحنه آمدن نسل جديد، اوضاع فکري جديدي را به وجود مي آورد؛ خاصه اينکه در عموم اين کشورها به‌ويژه در شيخ‌نشين‌هاي ثروتمندتر، نسل جديد بيش از اين که در خانواده (به معني سنتي خودش) تربيت بشود و رشد بکند، زير نظر مستخدمان مختلفي که از کشورهاي مختلف به‌خصوص از هند و آسياي دور و بعضاً از اروپا مي‌آمدند، رشد و پرورش پيدا مي‌کند. در مطالعاتي که انجام گرفته، اين نکته هست که نسل جديد حتي ميزان تسلطش به زبان مادري بسيار ضعيف است؛ چون در محيط طبيعي خانواده بزرگ نشده است.

اين وضعيت فکري جديد، نگاه اين نسل را و فضاي ذهني او را عوض مي‌کند؛ يعني فضايي که قبلا ‌به عنوان يک اماراتي يا عربستاني ويا کويتي، ‌بر اساس آن دنيا، غرب، شرق (به معني شوروي و متحدانش) و اسرائيل را مي‌ديد، عوض شده و اين فضاي ذهني، عميقاً تحت تأثير ارتباطات، ثروت و سبک زندگي جديدي قرار دارد که ثروت نفتي به ارمغان آورده است.

در اين چارچوب جديد، اصولا تلقي‌شان نسبت به مسائل مختلف، و ازجمله نسبت به حتي اسلام، تغيير مي‌کند. حالا به صورت معترضه اين را بگويم: يکي از شخصيت‌هاي اماراتي مقاله‌اي نوشته بود با عنوان «قليل من الدين لا يضرّ» (استفادة محدود از دين زيان‌آور نيست)! مسئله اين است که اين مقاله نماد يک تفکر است. اين سخن يک روشنفکر نخبة لبناني يا مصري نيست، سخن يک اماراتي است که اصلا پيشتر براي او اين حرفها معنا نداشت و به لحاظ تاريخي فاقد چنين مباحثي است.

يا شيخ سلطان آل نهيان که به عنوان نماينده دولت امارات براي افتتاح يک معبد بزرگ هندو در ابوظبي، شرکت مي‌کند که اتفاقا‌ زمين معبد را خود دولت امارات بخشيده بود، او در ابتداي سخنانش گفت: «أعبدُ رام» (من رام را مي‌پرستم) که از خدايان هندوست! عربها در ابتداي صحبتشان معمولا «بسم‌الله الرحمن الرحيم» مي‌گويند. حتي در دورة بعثي‌ها در عراق، تمام اطلاعيه‌هاي رسمي‌شان با اين آيه شروع مي‌شد. اين امر در بين عربها مرسوم است. اين مسئله گذشته از جنبة مذهبي‌اش، جنبة عربي دارد. البته اين سخن او واکنش‌هايي را به‌دنبال داشت.

يا مثلاً سخنان يوسف ‌العتيبي که مي‌گويد: مشکل ما با قطر «مشکلي فلسفي» است! اين نشان مي‌دهد واقعا يک سلسله تحولاتي در فکر و ذهن آنها ايجاد شده و در چارچوب ذهنيت موجود، خيلي از مسائل به‌ طور متفاوت با گذشته ديده مي‌شود، از‌جمله مسئلة اسرائيل. والا «فلسفه» به هر معنا که در نظر بگيريد، در بين شيخ‌نشين‌ها ـ به جز بحرين ـ هيچ‌گاه هيچ جايگاهي نداشته است. البته اين بحث مفصلي است و من سعي کردم خيلي خلاصه بگويم.

براي مثال چه پيشرفت‌هايي در اسرائيل چشمگير است که عامل جذب اين نخبگان شده است؟

اين که قابل بحث نيست! درصد متخصصاني که در اسرائيل هستند، نسبت به جمعيتش، در دنيا بالاترين است، اما اين امردر گذشته هم وجود داشته است.

امکان اين که اسرائيل بعد از اينکه به منافعش رسيد اين کشورها را رها کند وجود دارد؟ مثل کاري که فرانسه با ليبي انجام داد.

واقعيت اين است که عربها تصور مي‌کنند حال که اسرائيل از ارتباط با آنها خوشحال است و حتي گاهي از آنها تمجيد مي‌کند، داستان به همين کيفيت ادامه خواهد داشت؛ در صورتي که اسرائيل از اين مرحله که بگذرد، تبديل مي‌شود به کشوري که به عربها ديکته خواهد کرد که چه بکنند، چه نکنند، چه بگويند، چه ‌بايد انجام بدهند، چه ‌نبايد انجام بدهند.يک نمونة خوبش، خبرنگاري اسرائيلي به نام ايدي کوهن است که با ضاحي خلفان (رئيس سابق پليس دوبي)، به علت انتقاد خلفان از اسرائيل، درگيري لفظي پيدا مي‌کند و پرده از دست داشتن وي در ترور فرمانده ارشد حماس در دوبي برمي‌دارد و به بدترين و گزنده‌ترين شکل ممکن از او انتقاد مي‌کند و بلکه او را به افشاي اسرارش تهديد مي‌کند؛ تهديدي که دهان خلفان را که ويژگي مهم او هتاکي است، بست و عقب نشست. يعني چنين نيست که چون نخست‌وزير اسرائيل اظهار خوشحالي مي‌کند که ما با اين کشورها رابطه‌مان را شروع مي‌کنيم و رابطة خوبي داريم، بلکه زماني که مسلط بشوند، رفتاري به‌مراتب سخت‌تر از آن رفتاري را خواهند داشت که غربي‌ها با آنها دارند!

آيا در بين شيخ‌نشين‌ها گرايش به ارتباط با اسرائيل، يکسان و به يک صورت است؟

آنچه در مورد شيخ‌نشين‌ها و عربستان گفتم، جنبة عمومي‌اش بود و به اين معني نيست که همه‌ اين کشورها برخورد يکساني با موضوع اسرائيل دارند. واقعاً متفاوت هستند؛ اين تفاوت را به ‌طور خلاصه، در مورد هر يک مي‌گويم.

در مورد عربستان، واقع اين است که اين تصميمي است که سلمان و پسرش و همچنين گروهي که در خاندان سلطنتي هستند، گرفته‌اند؛ زيرا عربستان کشوري خاص است و همه‌چيز از بالا انجام مي‌شود و تحقق مي‌يابد. حتي در گذشته هم که رژيم حالت ديکتاتوري به معني امروزينش را نداشت، به همين صورت بود؛ يعني در طبقات بالاي قدرت‌به‌دست است که تصميم‌ها گرفته مي‌شود و واقعيت‌هاي اجتماعي انعکاسي در تصميمات آنها ندارد. مهمترين دغدغة کساني که اکنون در مسند قدرت هستند (و البته همه ‌آنها سياسي نيستند، برخي امنيتي و نظامي و برخي هم به‌ اعتباري رسانه‌اي و حتي تا اندازه‌اي ديني هستند)، ايران است.

نکتة ديگر اين است که مي‌خواهند به ترامپ که از نظر آنها فرد بسيار ايده‌آلي است، هرچه بيشتر نزديک شوند. خوب است براي روشن شدن مطلب، اين را بگويم که: اوباما دو بار در طي دو دوره رياستش به عربستان سفر کرد. تيپ شخصيتي اوباما که احتمالا تا مقداري ريشه‌هاي شرقي‌اش در آن تأثيرگذار بود، به نوعي بود که در زمان ديدار با ملک‌عبدالله وقتي با او دست داد، تواضع کرد و تا کمر خم شد، درست به عکس ترامپ. او زماني که آمد، به گونه‌اي طلبکارانه برخورد کرد، بعد از آن‌هم گفت: «من کسي هستم که رفتم عربستان و خم هم نشدم!» سران عربستان اين را به او ترجيح مي‌دهند؛ يعني فردي را که بخواهد اعمال قدرت بکند و حتي توهين کند و بگويد: «اينها مانند گاو شيرده هستند که بعد از اينکه شيرش تمام شد، آن را ذبح مي‌کنيم»! لذا ترامپ براي آنها يک هدية آسماني است و مي‌خواهند هرچه بيشتر خودشان را به او نزديک کنند و از قبَل اين نزديکي، به خودشان مصونيت و موقعيّت ببخشند.

نکته ديگر اينکه رهبران اين منطقه به‌ويژه در آن حالت غرور جواني، اهدافي به‌مراتب فراتر از ظرفيت‌هاي واقعي براي خودشان تعريف مي‌کنند. از قذافي و صدام گرفته تا بن‌سلمان. فرض کنيد برنامة 2030 عربستان، يا شهر نيوم و يا اولين شهروند افتراضي. به طور کلي برنامه‌هايي که به لحاظ اقتصادي و توسعه‌اي و مسائل توريستي که براي خودشان تعريف مي‌کنند و يا توليد اسلحه، اينها کاملا فراتر از ظرفيت‌هاي واقعي آنهاست. چون نمي‌توانند و شرايط ايجاب نمي‌کند که به آن اهداف برسند، نارضايتي ايجاد مي‌شود و آن نارضايتي، ديکتاتوري اينها را تشديد مي‌کند و مردم را ناراضي‌تر مي‌سازد.

در مورد کويت، شرايط کاملا با بقية شيخ‌نشين‌ها متفاوت است. هم تاريخ متفاوتي دارد و همسايگي با عربستان و ايران و عراق، براي او موقعيت خاصي ايجاد کرده است. ساختار داخلي و توزيع جمعيتي و ويژگي پارلماني و رسانه‌اي‌اش متفاوت است؛ بنابراين کويت به دلايل مختلفي که مفصل است، آخرين کشوري در بين اينها خواهد بود که رابطه‌اش را با اسرائيل فعال مي‌کند.

اما بحرين، در حال حاضر زاييدة عربستان است، و لذا سياست مستقلي ندارد، از‌جمله در زمينة نزديکي به اسرائيل؛ بنا بر اين همان سياستي را درپيش مي‌گيرد که عربستان به او توصيه مي‌کند و درنهايت در چارچوب تفکر عربستاني، سياست‌هايش را تعريف مي‌کند.

در مورد امارات، اين کشور پديدة خاصي شده است. کشوري که تا حدود ده ‌سال پيشتر از محافظه‌کارترين کشورها در زمينة سياست خارجي بود، به ناگهان به يک کشور توسعه‌طلب تبديل شده است. لذا به صورت نامفهومي فراتر از ظرفيت خودش در درياي سرخ، سومالي و جيبوتي و حتي در يمن و ليبي و تونس دخالت‌هايي کرد و يک سلسله مشکلاتي هم برايش ايجاد شد که ادامه خواهد يافت؛ لذا امارات به واقع در شرايط عادي نيست. سياست گرايش به اسرائيلش هم به دليل شرايطي که دارد، عملا قوي‌تر و عميق‌تر از ديگران است و اين روند ادامه مي‌يابد.

در مورد قطر، قطر اولين کشور خليج فارسي است که در اوايل دهة 90 صريحاً رابطة تجاري با اسرائيل را آغاز کرد و رفتار و آمدهاي رسانه‌اي‌اش آغاز شد و بعضاً شخصيت‌هاي اسرائيلي در کنفرانس‌هايي که در اين کشور برگزار مي‌شد، شرکت مي‌کردند؛ ولي در حال حاضر قطر سياست خارجي‌اش را در چارچوب «تفکر اخواني» شکل مي‌دهد و مي‌کوشد رابطة متوازني با همه داشته باشد. البته نمي‌خواهم بگويم مدل قطر، ترکيه است، ولي سياست خارجي‌اش در مورد اسرائيل تا مقدار زيادي همانند ترکية اردوغان است.

در مورد عمان، عمان يک کشور منزوي‌شده به لحاظ تاريخي است و به لحاظ جغرافيايي در منتهي‌اليه شرق عربي قرار دارد. مشکلات داخليي که مخصوصا در دهة 1960 و 1970 داشت، مانند مسئلة ظفار و مسائل مختلف ديگر، هويت موجود و سياست خارجي اين کشور را به شکل خاصي درآورده است؛ براي نمونه موقعي که در 1978 سادات به اسرائيل رفت، همة کشورهاي عربي با مصر قطع رابطه کردند، به جز عمان. منظور اين است که از گذشته ويژگي خاصي داشته است. در سالهاي اخير عمان تحت فشار سعودي‌ها بود و از زمان جنگ يمن، اين فشار به‌مراتب بيشتر شده است؛ بنابراين سياست گرايش به اسرائيل او (که در چارچوب سفر نتانياهو به آنجا انجام شد) عمدتا براي حفظ موقعيت خود در مقابل فشارهايي است که عربستان و گروه عربستان در مجموعة خليج فارس به عمان وارد کرده‌اند و مي‌کنند.

ادامه دارد

codex27x

درصورتی که مطلب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد از طریق صفحه تماس با ما گزارش دهید.
در صورت ناقص بودن مطلب روی منبع کلیک کنید و مطلب را بصورت کامل بخوانید.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است و تمام فرآیند جمع آوری اخبار به صورت خودکار انجام می گیرد. مسئولیت صحت محتوای این خبر بر عهده خبرگزاری منبع و منتشر کننده آن است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

آخرین خبرها

داغ ترین اخبار